| .عکس را چندروز پیش توی راه برگشت از هلند به آلمان گرفتم |
از سه ماه پیش که آمدیم خانه تازه، سولین هیچ شبی حاضر نشده بود مثل زمانی که آمستردام بودیم تنها بخوابد. هرشب یا سانلی یا من آنقدر پیشش میماندیم تا خوابش ببرد. طبیعتا حضور خود ما در اتاق باعث عقب افتادن خواب سولین میشد و به دیرتر خوابیدنش میانجامید. اما با توجه به شرایط روحی سولین چارهای نبود. بعد هم که مامابزرگ و بابابزرگ آمدند و کار سختتر شد چون میدانست که تنها اوست که میخوابد و بقیه بیدارند. این بود تا چند روز پیش که برای بدرقه بابابزرگ و مامابزرگ رفتیم آمستردام و یک شب هم پیش تیبریوس- دوست سولین- ماندیم. آن شب سولین هم روی تخت بچه اضافه تیبریوس و توی اتاق او خوابید. بی آنکه ما آنقدر کنارش بمانیم تا خوابش ببرد. دو روز بعد که برگشتیم خانه، شب بعد از مراسم کتاب خواندن بهش گفتم: سولین از امشب تنها میخوابی توی اتاقت. مثل تیبریوس. روی تختش دراز کشید. پتو روش کشیدم و بوسیدمش و آمدم بیرون. گفت در باز. گفتم باشه و در رو کامل باز گذاشتم. چند دقیقه گریه کرد. رفتم دوباره روش پتو کشیدم و شب به خیر گفتم و بوسیدمش و آمدم. تمام. بی سر و صدا خوابید. امشب شب سومی ست که تنها میخوابد. آرام و راحت و تا خود صبح. از بیقراری شب اول هم خبری نیست.
2 پیغام:
ماشالا خییلیی دختر نازی دارین. من گهگاهی میام به اینجا سر می زنم. چرا دیگه عکسای دختر گلتون رو آپ نمی کنین؟
حسابی دلم واسه قصه های سولین تنگ شده بود.
ای کاش چند تا عکس بیشتر میذاشتی از این گل دختر .
ارسال يک نظر