امروز اولین دندون سولین جوونه زد. یه نوک سفید کوچولو روی فک پایینش.
مدتی بود که هرچی دم دستش میاومد رو فرو میبرد تو دهنش و گاز میٰگرفت. چند شب پیش هم دو ساعت تمام به طرز دلخراشی گریه کرد. از چهار تا شیش صبح. هیچ کاری آرومش نمیکرد. تا به حال اینجور گریه کردنش رو ندیده بودیم. از نفس افتاده بیود و خوابش برده بود اما باز گریه میکرد. حالا که فکرشو میٰکنم میگم شاید درد دراومدن این دندونکش بوده.
دی روز یه روروک براش گرفتیم. خیلی دوستش داره و خیلی زود یاد گرفت راهش ببره. بزرگترین انگیزهش هم برای راه رفتن تو روروکش رسیدن به گینس و مورفیه. پسرها هم انصافا خوب دارن باهاش تا میکنن و گه گاه اجازه میدن دمشون رو بکشه.
چهار دست و پا رفتن رو هم تقریبا شروع کرده. یه کوچولو دیگه باهاس بگذره تا بتونه بدون ترس دستهاشو از زمین بکنه و جلو بره. اما چون تو مهدکودک هم سنهاشو میبینه که اینکار رو انجام میدن فکر میکنم به زودی راه بیفته.
پوره بروکلی و سیب زمینی و هویج رو با اشتها میخوره. همینطور پوره سیب و موز و انبه رو. طعم میوه اول براش خیلی عجیب بود. عجیب تر از طعم غذا. اما امروز بعد از یک هفته حسابی از خوردن میوه کیف کرد. البته همچنان شیر من مهمترین غذاشه. خیال دارم تا وقتی شیر دارم بهش بدم. اینطوری هم اون حالشو میبره و هم من لاغرتر میشم. الان تقریبا هم وزن زمان قبل از حاملگیم شدم و دیگه لباسهام اندازهم شدن :)
مدتی بود که هرچی دم دستش میاومد رو فرو میبرد تو دهنش و گاز میٰگرفت. چند شب پیش هم دو ساعت تمام به طرز دلخراشی گریه کرد. از چهار تا شیش صبح. هیچ کاری آرومش نمیکرد. تا به حال اینجور گریه کردنش رو ندیده بودیم. از نفس افتاده بیود و خوابش برده بود اما باز گریه میکرد. حالا که فکرشو میٰکنم میگم شاید درد دراومدن این دندونکش بوده.
دی روز یه روروک براش گرفتیم. خیلی دوستش داره و خیلی زود یاد گرفت راهش ببره. بزرگترین انگیزهش هم برای راه رفتن تو روروکش رسیدن به گینس و مورفیه. پسرها هم انصافا خوب دارن باهاش تا میکنن و گه گاه اجازه میدن دمشون رو بکشه.
چهار دست و پا رفتن رو هم تقریبا شروع کرده. یه کوچولو دیگه باهاس بگذره تا بتونه بدون ترس دستهاشو از زمین بکنه و جلو بره. اما چون تو مهدکودک هم سنهاشو میبینه که اینکار رو انجام میدن فکر میکنم به زودی راه بیفته.
پوره بروکلی و سیب زمینی و هویج رو با اشتها میخوره. همینطور پوره سیب و موز و انبه رو. طعم میوه اول براش خیلی عجیب بود. عجیب تر از طعم غذا. اما امروز بعد از یک هفته حسابی از خوردن میوه کیف کرد. البته همچنان شیر من مهمترین غذاشه. خیال دارم تا وقتی شیر دارم بهش بدم. اینطوری هم اون حالشو میبره و هم من لاغرتر میشم. الان تقریبا هم وزن زمان قبل از حاملگیم شدم و دیگه لباسهام اندازهم شدن :)

