بچه جات

چهارشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۰۹

نخود نخود هرکه رود به تخت خود

شهرزاد قصه‌گو یک سوال توی بخش نظرات پست قبلی مطرح کرده که حیفم اومد اونجا بمونه و می‌گذارمش اینجا. ازتون می‌خوام درباره تجربیات خودتون یا اطرافیانتون در موارد مشابه بنویسید. من کارآمدهاشو از تو نظرها کپی می‌کنم و زیر این نوشته می‌گذارم. خودمم یک مطلبی در این باره تو کتاب دعای خودم خوندم که به زودی می‌گذارمش همینجا.


درخواست کمک:

سلام به همگی‌،

با اجازه از"Bahar" جان که از وبلاگش برای پرسیدن سوالم استفاده کردم، از صاحب وبلاگ و تمام شما مادران عزیز درخواست راهنمایی دارم چون من فعلا جایی زندگی‌ می‌کنم که در حال حاضر دوست و فامیلی ندارم.

من هر شب پسرک ۹ ماهه‌ام رو برای خوابیدن به تخت خودم میبردم و بعد از اینکه شیر بهش میدادم و خوابش میبرد توی تخت خودش میگذاشتمش. الان حدود یک هفته است که به محض اینکه توی تخت خودش میگذارمش از خواب بیدار می‌شه و مدت زیادی خیلی‌ دلخراش گریه می‌کنه و دیگه تا نصف شب (گاهی‌ تا یک و دو صبح) حاضر نیست بخوابه!!! من از کم خوابی‌ و اینکه چندین ساعت باید باهاش سر و کله بزنم تا بخوابه دارم از پا درمیام. کسی‌ راه حلی‌ سراغ داره؟راستی‌ قبلان بگم که به هیچ طریقی از اول توی تخت خودش نمیره برای خوابیدن!

ممنون از همگی‌.

سه‌شنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹

عکس و مکث

  • وبسایت سولین به روز شد. عکس ها را اینجا ببینید.
  • سولین نسبت به ابراز محبت شادی و توجه نشان می دهد. وقتی می خواهم بغلش کنم، دست هایش را دو طرف بدنش دراز می کند طوری که انگار می خواهد بگوید بغلم کن.

من و بچه‌ها


  • نشسته‌ام پای کامپیوتر و سیب گاز می‌زنم و خبر می‌خوانم. پایین پایم سولین را روی گلیمکی پهن زمین کرده‌ام. دارد با خودش و اسباب‌بازی‌هایش حرف می‌زند. شاید دارد شکایت مرا می‌کند. مرتب چرخ می‌زند و روی دست و پایش بلند می‌شود اما هنوز بلد نیست چهاردست وپا راه برود. دستانش شل می‌شوند و گروپ با سر می‌آید پایین. اوایل وقت زمین خوردن به من نگاه می‌کرد تا از روی عکس‌العمل من واکنش نشان بدهد اما با هم قرار گذاشتیم که از پس مشکلاتی از این دست خودش بهتر برمی‌آید و بهتر است من دخالتی نکنم.
  • امروز برای اولین بار بعد از مدتها یک سی دی موسیقی به غیر از موسیقی کودکان گذاشتم. گینس رفت نشست جلوی بلندگو و با کمال دقت گوش به موسیقی داد. گاه و بیگاه هم زیر چشمی نگاهی به من می‌انداخت که حس می‌کردم می‌خواهد بگوید: آخیش چی بود اون موزیک‌های مسخره!

دوشنبه ۲ نوامبر ۲۰۰۹

غیبت صغری

نزدیک یک ماه می‌شود که اینجا ننوشته اَم. این مدت سولین مریض بود و هنوز هم کامل خوب نشده.
می‌شود گناهش را انداخت گردن مهدکودک. قبل از مریضی هفت کیلو و نیم وزن و هفتاد سانت قد داشت.
مریضی اول با کیپ شدن بینی شروع شد. شبها از زور بی‌نفسی بیدار می‌شد. با سرم فیزیولژی و مُف کش* سعی کردیم کارش را راه بیاندازیم اما بعد سرو کله سرفه‌‌ها پیدا شد و بعد هم تب و التهاب گلو و برونشیت خفیف. دست آخر مشکل با آموکسی ‌سیلین دارد حل می‌شود. اما این حرفها اصلا به معنی این نیست که سولین سرحال نبوده یا اینکه این روزها خلقش تنگ شده. اصلا و ابدا. ممکن است این امر درباره سانلی و من که شب بیدارها و کم خوابی‌ها امانمان را بریده صدق کند اما درباره بانو خیر!
در این هیر و ویر دو روز هم پاریس کنفرانس رفتیم که انصافا توی قطار سولین از بچه‌های چهار پنج ساله خیلی آرام‌تر بود و اصلا گریه‌ نکرد. اما توی خود پاریس حالش بد شد. به نظر مي‌آمد گوش درد دارد. به هیچ وجه پستان مرا نمی‌گرفت. شیشه شیر را هم مِکی می زد و با گریه پس می‌زد. هنوز صدای گریه اَش تو گوشم هست. گریه گرسنه‌ای که نمی‌تواند چیزی بخورد. حدس می‌زنم گوش درد به خاطر قطار و سرعت بالای آن بوده. اما در کل جابجایی و ناآشنایی محیط هم روی حال بدش بی تاثیر نبود. آن دو روز به زور سرنگ به سولین شیر می‌دادیم. اما از شبی که به خانه برگشتیم دوباره افتاده روی اشتها و دارد کسر خوابش را هم جبران می‌کند. حالا فعلا سه روز هم از مهد مرخصی گرفته که دماغش چاق بشود بعد برگردد برای راند بعد!
همان یک ماه پیش ها یک فیلم از حرف زدن سولین گرفته بودم که بالاخره دی روز سانلی همت کرد و گذاشت روی یوتیوب.

*اسم غیر من‌درآوردی این وسیله‌ای که باهاش ان دماغ بچه را هورت می کشیم بیرون چیست؟ (غیر بچه‌دارها حالشان به‌هم نخورد لطفا. چیزی وارد دهن نمی‌شود!)

پنجشنبه ۸ اکتبر ۲۰۰۹

جیغ بزن حال می‌ده

  • امروز روز جهانی کودک بود. یادش به خیر. ما شش سال پیش در چنین روزی به میمنت روز کودک و روز جایزه نوبل صلح گرفتن شیرین عبادی عروسی کردیم.
  • در همین راستا این هفته در هلند هفته کتاب کودک است. مهدکودک سولین هم برنامه کتابخوانی دارد. هر روز یا مامان بابایی که فرصت دارد یا مامان بزرگ بابا بزرگ ها می‌آیند مهد و برای بچه‌ها قصه می‌خوانند.
  • سولین جیغ می‌کشد. با آن صدای ملوس و دلنشینش از ته دل های می‌کشد. فکر می‌کنم این را از بچه‌های مهد یادگرفته باشد. به خصوص این روزها که به خاطر مراسم قصه‌خوانی همه بچه‌های گروه سنی‌های مختلف گردهم جمع می‌شوند. دو صبح است که وقتی بیدار می‌شود لابه‌لای حرف‌هایی که بلند بلند با خودش می‌زند، جیغ هم می‌کشد. انگار می‌خواهد یقین کند که یاد گرفتن یکی باعث از یاد رفتن دیگری نمی‌شود!
  • لازم به توضیح است که عکس بالا تزیینی ست و سولین اصلا اهل گریه نیست.

سه‌شنبه ۶ اکتبر ۲۰۰۹

حرف و غذا

  • عکس‌های تازه سولین را در آلبومش ببینید.
  • دی‌روز برای اولین‌بار غذای جامد دادم به سولین. دو شب بود که سولین، که شبها را تمام و کمال می‌خوابد، نیمه‌های شب بیدار می‌شد و شیر می‌خواست. با توجه به اینکه باقی علایم آمادگی برای خوردن غذای جامد* را بروز داده بود این اشتهای سیری ناپذیر ضربه آخری بود برای اثبات اینکه شیر مادر دیگر جوابگوی سوخت و سازش نیست. این شد که دی‌روز دوتایی رفتیم مغازه بیو و یک بسته آرد برنج غنی شده با آهن و باقی مواد معدنی و ویتامین‌هاست و به گفته متخصصین بهترین غذا برای شروع کردن است گرفتیم و بعد هم آمدیم دو تا قاشق خریدیم، یکی برای او که دسته خمیده دارد و مانع از آسیب چشم سولین می‌شود وقتی که بی‌هوا آنرا تکان می‌دهد و یکی برای من که دسته دراز دارد و یک حرارت سنج نوکش برای فهم اینکه دمای غذا مناسب است یا خیر! آمدیم خانه و کاسه‌ای از مخلوط آرد برنج و شیر خودم برایش آماده کردم و با آمادگی کامل روحی و جسمی برای کثافت‌کاری شیرین مراسم پرهیجان غذا‌خوردن نشستم روبروی سولین. اما سولین نشان داد که خیلی بیشتر از انتظار من برای غذا خوردن آمادگی دارد. او حتی وقتی من قاشق را به سمت دهانش می‌بردم با اشتها دهانش را باز می‌کرد که حدس می‌زنم دلیلش این باشد که این‌کار را در مهدکودک زیاد دیده اس. خلاصه مراسم شاد غذا خوردن خیلی بهتر و پربار‌تر و تمیزتر از انتظار من به پایان یافت و سولین بانو بازهم شب ساعت یازده خوابید تا هفت صبح :)
  • سولین به گربه‌ها عکس العمل نشان می‌دهد و دوست دارد بهشان دست بزند. مورفی تحملش از گینس بیشتر است درست همانطور که انتظار می‌رود.
  • سولین بانو کلی حروف بی‌صدا تلفظ می‌کند و من حس می‌کنم که کلا ذوق زیادی برای حرف زدن دارد. صبح‌ها که بیدار می‌ٰشود به جای نق و نوق شروع می‌کند با صدای بلند حرف زدن و نطق کردن!
* این علایم کم و بیش عبارتند از:
  • قدرت صاف نگه داشتن گردن
  • توانایی نشستن به کمک کوسن و پشتی
  • کنجکاوی نشان دادن به غذا خوردن آدم بزرگ‌ها
  • پایان یافتن رفلکس تف کردن جسم خارجی و توانایی قورت دادن
  • رسیدن به وزنی در حدود دو برابر وزن هنگام تولد
  • گرسنگی ممتد حتی بعد از شیر خوردن

جمعه ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۹

سولین چهارماهش تمام شد

  • سولین صاحب یک عدد شناسنامه و پاسپورت عکس‌دار ایرانی شد. بالاخره بعد از n بار رفت و برگشت به سفارت ایران در لاهه و تلاش‌های جانگوز سانلی دخترک ما رسما صاحب هویت ایرانی شد. او امروز وارد پنج ماهگیش شد.
  • دیروز داشتم طبق معمول با قاشق کوچک قطره ویتامین د سولین را بهش می‌دادم که خودش قاشق را از دستم گرفت و کرد توی دهنم. خیلی هیجان‌زده شدم و عکس و فیلم و این حرفها....دیگر وقتش شده قاشقکی آبمیوه بهش معرفی کنم.
  • بانو سه روز است یاد گرفته پاهایش را با دستهایش می‌گیرد و می‌برد سمت دهنش. یک جفت کفشک دارد که رویش یک عروسک دارد. وقتی کفشکانش را پایش می‌کنم عروسکها را با دست می‌‌گیرد و لیس می زند. یک عمر عاشقانه به این کار بچه‌ها نگاه کرده و قربان صدقه‌شان رفته‌ام. حالا دیدن جگرگوشه که این کار را می‌کند قلب ضعیفم را از کار می‌اندازد.
  • دو چیز انرژی بخش روزهای من شده. یکی صبح‌ها مهدکودک رفتن و دیدن بچه‌هایی که دورم جمع می شوند و اسباب‌بازی‌هایشان را برایم می‌آورند. دیگری عصرها وقتی سولین را می‌خواهم از مهد برگردانم که باز بچه‌ها می‌آیند دور و برمان و با ما در مراسم بسته‌بندی سولین همراه می‌شوند و لذت خانه رفتن را قبل از اینکه مامان بابایشان برسند یک‌بار مرور می کنند.
  • هوا که خوب باشد مثل این روزها، بچه‌ها را می برند توی حیاط. بزرگترها مشغول بازی می‌شوند و فسقلی ‌ها روی زیرانداز یا توی صندلی‌هایشان به شیرخوردن یا بازی با عروسک‌هایشان سرگرم‌ می‌شوند. عصر توی حیاط داشتم سولین را از روی صندلیش جدا می‌‌کردم که یک صدای زنگ‌دار دخترانه پشت سرم گفت سلام. برگشتم دخترکی بود مثل پری. دقیقا احساس اگزودوپری را وقتی برای اولین بار از آشناییش با شازده کوچولو تعریف می کند را حس کردم. دختر پر کبوتری در دست داشت که به من تعارف کرد و گفت بفرمایید. خوشحال از آشنایی پر را گرفتم و گذاشتم پشت گوشم. سه سالش بود و به من در پوشاندن کفشک سولین کمک کرد. ته دلم گفتم خدای من سولین هم روزی به این سن می‌رسد :)
  • خوشحالم که هم مربی‌های مهد سولین را دوست دارند و هم سولین آنها را. حس می کنم از همه بیشتر با جوان دوست است و روزهایی که پیش جوان است بیشتر از باقی روزها شیر می‌خورد. شاید به این دلیل که بغل جوان از به نسبت دیگران به بغل من شبیه تر است.